دستان تو
ابریشمی
بر چین
[ - های ی ی ی ]
پیشانی ام
امیر بهرام خسروی
دستان تو
ابریشمی
بر چین
[ - های ی ی ی ]
پیشانی ام
من
عصر
با گوشی موبایلم می خوابم
و چه لذتی دارد وقتی می لرزد و
ازپشت خط
پول نزول نازل می شود.
خواب دیدم
یکی من را هم مثل پول های نداشته ام بالا می کشد
از آسمان
آقایی بود ( به از شما نباشد )
با صلیب چوبی درشت.
عکسش را دیده بودم
مکان :
مهدیه ی اورشلیم !
حاج عیسی ناصری
مداح اهل بیت
و هی من را بالا کشید و هی
من از سوراخ دست هاش نگاه می کردم
و سوراخ شما را می دیدم
و همه را سوراخ می دیدم
و من ( خودم ) سوراخ بودم
و در ابتدا فقط سوراخ بود
و آن سوراخ ، دست خدا بود
دختری که روی گوشی بود
بزرگ می شد و من
شبیه تلفن قدیمی بودم که برای حرف زدن
باید
دسته ام را می چرخاند :
- الو ! تلفنچی ....!
و دسته ی من می چرخید و
خید دسته ی من می چرخید دسته ی من می چر...
می خواستم
دنیا که آمده باشم
به جای سه پا هشت پا داشتم
وقتی می شد با دو پا چرخید
و نصف زمین را
با آن یکی
چرخاند.
- تلفن چی .... لطفاً بانک ملت !
حساب من که پاکِ چه منتش به خاکِ ( مثل طلا)
و مسدود می شود ( مثل گُه )
تا حاج عیسی ناصری این آفتابه ی طلا را ببرد خلا
و ملائک طهارت بگیرند برای نماز میت من
که هشت رکوع دارد و
هر بار
یک پا بالا می رود
- عذر می خوام دکتر ! دندونم سوراخ شده ؟
من
چقدر همه ی سوراخ ها را دوست دارم
سوراخ دندان را
سوراخ دست های حاج عیسی ناصری را
سوراخ گواهینامه ام را حتی
سوراخ خودم را
که تنها سوراخی ست که وقتی
توش را نگاه می کنی ، شهر فرنگ نشانت نمی دهد !
به دنده ی چپ می غلطم
صدای دخترک از ته چاه می آید
آه می کشد
- نکند یوسف هم ته همان چاه باشد ؟
- نکند ؟
همه که دارند همه را ...
من هم که دارم هی می چرخم وهی
نزول می کنم و هی
انزال می کنم و هی
وحی نازل می شود
و
تجری من تحتها ...
و این نهری که ازمن جاری ست
گند می زند به ساعت سه عصر!
باید
بالا بکشم
پای سومم که خواب رفته را
ساعت
چهار می شود به همین زودی
و یکی می آید مطب
و دندانش سوراخ است .
* حشیشیه شعر نیست
** تمامی نماد ها و سمبل های مذهبی / عرفانی به کار رفته در این اثر
صرفاْ جنبه ی ساختاری دارند و مطلقاْ فاقد کاربرد های عقیدتی هستند.
شک نمی کند آب
به عادت ماهیانه ام
ماهی سرخ درشت
رج می زند فواره را
بر ران های باران
*
انزال آب
به بحرالمیت چشم
حوض را پاشویه می کند
پاهایش
*
زانو زده ام
با پای فواره
حوض عقیم
سرخ می کند ماهی ها را
به عادت هر سال .
بر
براده براده
بر
بریده بریده
زنی
کشیده کشیده
چاک
چاک
و من اعتراف می کنم
این پایین
امروز هم روز خداست
با عطر غایبی کنار رف
و مد عقربه های ساعت
و بادی که می افتد
به روسری ابریشمی
تا بادبانش کند به حاشیه شعر
هیچ کس فاتح نیست
دنیا
روی یک سکو نشسته و خس خس می کند
و یک سیگار
روشن می شود
فقط برای آنکه خودش را خلاص کند.
همینطوری نایست ولی
دستی تکان بده برای گردش زمین
تا والس اشتراوس
بی فایده نماند
با ذخیره ای از پروانه ها
چه اتفاقی قرار است بیافتد مگر
در سرنوشت کوچک من
کاش در سالهای کبیسه
وقتی با هم چای می خوردیم
دهانت را
از آخرین خسوف
خالی کرده بودی
ما را كش دار بگو
كسي براي باران و سينه اش دعا كرده لابد
ما در ريدنمان كجا گرفته بود؟
]در خواب ، هفت گاو لاغر از آب... [
ديگر تو را از آب در آوردن كه
درد هم ندارم
پشت همين پنجره ها اصلن
پرده ي من را هم كه
شماره اش يادم نيست فقط
هفت
تو بگو
] گاو كه در آمدي از آب ، . . . ماده خر ![
هر / از
چند پنجره ديده امشان
با لباس چسبناك نصفه شبم
ما مي دعا مي كرده براي بارانش
كه آمده اند و من را
در ريدنشان كجا گرفته بود؟
]. . . و هفت گاو فربه را . . . [
و تو
مني
با ران مي يايي يا با مو مي يا با . . . با . . . با
موميايي
من شده ام با هفت پشتم
كه پيراهنشان را از پشت
و در ريدنشان كجا را گرفته بود؟
ما را كش دار تر بگو
بوي پيراهن تو امشب
پشت تمام پنجره ها
ما مي
]. . . دريدند ! [
تا كجاي سينه ات كش آمده
اين نعش
كه زحمت صليب هم به گردنت افتاد؟
كوچه كه سرد
و تمام خيابان را هم
كه سرد گرفته بودي ام
از بهانه ي اين سال هاي نيمه پر
ساده ترم
از اتهام شانه هاي مردي كه افتاده بود از زبانش
باز هم بريز و بگو بازي!
اشكال از فرجام نا معين نيست
فقط كمي از
رفتني ترين زن ايستگاه
دير كردم
كه اسمم از دهن افتاد
روي كفش هايي كه دور مي رود مدام
برف روي
مرد زن
مرد زن
مرد
مرد
پاییز سنگ
فصل پاهای سترون من بود
که از چارخانه ی پیراهنت
ساده می گذشت
بادبان به خاک
باد به خاک
خاک بر پاهای سترون من
و درخت های بادام
از پاچین پیراهن تو
چار خانه ی فصل های پاییز بودند
باید باد
باید بادبان
بادام
اتفاق تلخی بود
که بر پاییز سنگ افتاد